اشعار مهدوی از نرم افزار آموزش مداحی
المستغاث بک یا صاحب الزمان (عج)
اشعار مهدوی
عمرم تمام گشت ز هجران روي تو
ترسم شها به خاك برم آرزوي تو
با آن كه روي ماه تو از ديده شد نهان
عشاق را هميشه بود ديده سوي تو
خورشيد چهره ات چو نهان شد زچشم خلق
شد روزشان سياه از اين غم چو موي تو
دامن پر از ستاره كنم شب ز اشك چشم
چون بنگرم به ماه و كنم ياد روي تو
گردش به باغ بهرتماشاي گل بود
گلهاي باغ را نبود رنگ و بوي تو
همچون مسيح جان به تن مردگان دهد
گر بگذرد نسيم سحرگه ز كوي تو
تا كي زهجر روي تو سوزيم همچو شمع
شبها به ياد روي تو و گفتگوي تو
رحمي به حال" شاهد" از پا فتاده كن
تا كي به هر ديار كند جستجوي تو
شهيد حسين شاهد"
در اين زمانه برادر، كه فصل بيدردي است
به گرده هاي شرف، دشنه هاي نامردي است
به جاده هاي خطر، جاي پاي مردي نيست
و جاده در قرق قوم عافيت گردي است
جسارتي به زمين گل نمي كند هرگز
به چهره هاي همه، آيه هايي از زردي است
نمي وزد به جهان، خشم استخوانمردي
و اين جهان ستمستان ناجوانمردي است
خدا كند تو بتابي، عدالت موعود (عج)
كه فصل روشن تو، فصل خوب همدردي است
رضا اسماعيلي
دست تو باز مىكند، پنجرههاى بسته را
هم تو سلام مىكنى، رهگذران خسته را
دوباره پاك كردم و به روى رف گذاشتم
آينه قديمى غبار غم نشسته را
پنجره بى قرار تو، كوچه در انتظار تو
تا كه كند نثار تو، لاله دسته دسته را
شب به سحر رساندهام، ديده به ره نشاندهام
گوش به زنگ ماندهام، جمعه عهد بسته را
اين دل صاف، كم كمك شدهست، سطحى از تَرك
آه! شكستهتر مخواه آينه شكسته را
"ثابت محمودى" (سهيل)
مردم ديده به هر سو نگرانند هنوز
چشم در راه تو، صاحب نظرانند هنوز
لالهها، شعله كش از سينه داغند به دشت
در غمت، همدم آتش جگرانند هنوز
از سراپرده غيبت خبرى باز فرست
كه خبر يافتگان، بىخبرانند هنوز!
آتشى را بزن آبى به رخ سوختگان
كه صدف سوز جهان، بد گهرانند هنوز
پرده بردار! كه بيگانه نبيند آن روى
غافل از آينه، اين بىبصرانند هنوز!
رهروان در سفر باديه، حيران تواند
با تو آن عهد كه بستند، بر آنند هنوز
ذرّهها در طلب طلعت رويت، با مهر
همچنان تاخته چون نو سفرانند هنوز
سحر آموختگانند، كه با رايت صبح
مشعل افروز شب بىسحرانند هنوز
طاقت از دست شد، اى مردمك ديده! دمى
پرده بگشاى! كه مردم نگرانند هنوز
"مشفق كاشانى"
خلوت حضور
مي روم شــبيه آه تــا كرانــه هـاي سـبز
بـا تبسـم و غـزل بـا ترانـه هاي سبز
بـا سـتاره مي روم تـا بـه خلـوت حضـو ر
مي روم تبـه خلـوت آشيانه هاي سبز
ذهــن آسـمان كبـود ،دل ،كبوتـر غريـب
مانده بي قرارتان اي بهانه هاي سبز
بــا ترانــة ســه تـار مي سـرايم از بهـار
عاشـقانه بـي ريا،عاشـقانه هاي سبز
واژه واژه شعروشعورز،واژه هاي سبز نور
مي پراكنـد دلـم در كرانـه هـاي سبز
چشـم من بـه آسـمان ،دل بـر اه مقـدمش
تاغـروب انتظـار تـا زمانـه هاي سبز
اي امام انتظــار ،رفتــه از دلــم انتظــار
ميسرايم اين زمان جاودانه هاي سبز
سيد احمدجعفر نژاد
اي مهربان ، زيباتر از رنگين كمان ها
اي خواهش قدر تمام كهكشان ها
اي حرمت دستت پر از حس شقايق
اي وسعت چشمت پر است از آسمان ها
با پرچم سبز عدالت خواهي آمد
بالا تر از اسطوره ها و قهرمان ها
آن لحظه اي كه زير فرمان تو با شند
خورشيد ، دريا، دشت ها، آتشفشان ها
جرأت ندارد بگذرد ، جرأت ندارد
از هفت خوان ذوالفقارت نهروان ها
ابراهيم قبله آرباطان
گمان کنم که زمانش رسيده برگردي
به ساحت شب قدر اي سپيده برگردي
هزار بيت فرج نذر مي کنم شايد
به دفتر غزلم اي قصيده برگردي
زمان آن نرسيده کرامتي بکني
قدم به خانه گذاري. به ديده بر گردي؟
مزار حضرت مهتاب را نشان بدهي
به شهر سبز ترين آفريده برگردي
گمان کنم که زمانش ... گمان کنم حالا
که پلک شاعري من پريده بر گردي!
نگاه کن ! به خدا بي تو زندگي تنهاست
قبول کن که زمانش رسيده برگردي!
نغمه مستشار نظامي
گمان کنم که زمانش رسيده برگردي
به ساحت شب قدر اي سپيده برگردي
هزار بيت فرج نذر مي کنم شايد
به دفتر غزلم اي قصيده برگردي
زمان آن نرسيده کرامتي بکني
قدم به خانه گذاري. به ديده بر گردي؟
مزار حضرت مهتاب را نشان بدهي
به شهر سبز ترين آفريده برگردي
گمان کنم که زمانش ... گمان کنم حالا
که پلک شاعري من پريده بر گردي!
نگاه کن ! به خدا بي تو زندگي تنهاست
قبول کن که زمانش رسيده برگردي!
نغمه مستشار نظامي
گمان کنم که زمانش رسيده برگردي
به ساحت شب قدر اي سپيده برگردي
هزار بيت فرج نذر مي کنم شايد
به دفتر غزلم اي قصيده برگردي
زمان آن نرسيده کرامتي بکني
قدم به خانه گذاري. به ديده بر گردي؟
مزار حضرت مهتاب را نشان بدهي
به شهر سبز ترين آفريده برگردي
گمان کنم که زمانش ... گمان کنم حالا
که پلک شاعري من پريده بر گردي!
نگاه کن ! به خدا بي تو زندگي تنهاست
قبول کن که زمانش رسيده برگردي!
نغمه مستشار نظامي